گفتی که مرگ بوسه ای از شوکران توست
این شام شام آخر و این امتحان توست
من راضی ام به بوسه ی کوتاه از لبت
جانم اگر به لب برسد هم از آن توست
روحم به شوق می رود از جسم خسته ام
وقتی که بوسه از من و مرگ از لبان توست
آرامشم به مردن بعد از همین شب است
تقدیر اگر به ماندن با دیگران توست
این جمله ها و زمزمه های مکدرم
آواز نیست ناله ی صید جوان توست
+
| نوشته شده توسط: مهدی مرادی
در: جمعه 18 بهمن 1388.| نظرات :
|
- |
عشق را در چشم تو روزی تلاوت می کنم
با همه احساس خود را با تو قسمت می کنم
مرز بی پايان مهرت را به من بخشيده ای
در جوابت هر چه دارم من فدايت می کنم
نور چشمت را چراغ شام تارم کرده ای
من وجودم را هميشه فرش راهت می کنم
ای تجلی گاه هر چه خوبی و مهر و صفا
عاقبت مانند اشعار فريدون ناب نابت می کنم
بر خرابات وجودم زندگی بخشيده ای
تا نفس دارم هميشه شاد شادت می کنم
همچو سروی گشته ای تا خم نگردد قامتم
من صداقت را هميشه سرپناهت می کنم
+
| نوشته شده توسط: مهدی مرادی
در: جمعه 17 آذر 1388.| نظرات :
|
- |
روزگاري مردم دنيا دلشان درد نداشت
هر كسي غصه اينكه چه مي كرد نداشت
چشم سادگي از لطف زمين مي جوشيد
خودما نيم زمين اين همه نا مرد نداشت
باز در کلبه ی عشق، عکس تو مرا ابری کرد
عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک ، چشم مرا جاری کرد
ای کاش که از حال دل من خبرت بود ای کاش دمی ار سر کویم گذرت بود
من مرغ اسیرم که ندارم پر پرواز ای کاش که کاشانه من زیر پرت بود
+
| نوشته شده توسط: مهدی مرادی
در: جمعه 17 آذر 1388.| نظرات :
|
- |
در ظلمت شب سیر سماوات خوش است
در خلوت شب بزم مناجات خوش است
اندر دل شب ز دل برآوردن آه
در بارگه قاضی حاجات خوش است
+
| نوشته شده توسط: مهدی مرادی
در: جمعه 17 آذر 1388.| نظرات :
|
- کافر عشق |
کافر عشقم مسلمانی مرا در کار نیست
هر رگ من تار گشته حاجت زنار نیست
از سر بالین من برخیز ای نادان طبیب
دردمند عشق را دارو به جز دیدار نیست
ناخدا در کشتی ما گر نباشد گو مباش
ما خدا داریم ما را ناخدا در کار نیست
خلق می گوید که خسرو بت پرستی می کند
آری آری می کنم با خلق ما را کار نیست
+
| نوشته شده توسط: مهدی مرادی
در: جمعه 17 آذر 1388.| نظرات :
|
|
|
|
|
|
|
|